حكيم ابوالقاسم فردوسى

446

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

بود و نيز فرمان زن نبايد برد كه زن هرگز راى و هوش ندارد . كتايون از آنچه گفته بود پشيمان و شرمسار شد . چون سه روز سپرى گشت گشتاسب آگاه شد كه پسرش جوياى پادشاهى و تخت و افسر است . جاماسب دستور را نزد خويش خواند و از او پرسيد در طالع اسفنديار بنگر كه زندگى دراز دارد ؟ پادشاهى و بَرومنديش بر دوام است ؟ چون جاماسب در زيج نگريست ، گريست همى گفت بد روز و بد اخترم * بَد از دانش آيد همى بر سرم اى شهريار ، دريغ و درد كه اسفنديار پس از اين دليريها و پيروزيها بسيار نمىزيد و به دست رستم روزگارش به پايان مىرسد . گشتاسب گفت : اگر من تخت و تاج را به او دهم هرگز به زابلستان نمىرود و دل به پادشاهى مىبندد . و بدين تدبير بلا را از سرش دور مىكنم . جاماسب جواب داد : افسوس كه هيچ كس نمىتواند به افسون سرنوشت كسى را دگرگون كند ، و تدبير در برابر تقدير زبون و ناتوان است . خواستن اسفنديار پادشاهى از پدر چون روز دميد شهريار بر تخت زر نشست . اندك اندك نام آوران و گردان و موبدان پيش شاه انجمن شدند . اسفنديار سخن آغاز كرد ، و پس از آفرين گفتن به پدرش گفت : اى شهريار ، به ياد بياور پس از اين كه ارجاسب و سپاهيانش را شكست دادم به بدآموزى گُرزم مرا به زنجير و غل بستى ، و در گُنبدان دژ در بند كردى . آن گاه آسوده از تاخت و تاز ارجاسب از بلخ به زابل رفتى و به شادى و خوشى پرداختى . لهراسب به تيغ دشمن كشته شد ، و چون دليرى نمانده بود كه ارجاسب را از ايران زمين بيرون كند و بلاى او را بگرداند جاماسب را به رها كردن من فرستادى به دو گفتى اين بندهاى گران * ستونها و مسمار آهنگران به يزدان نُمايم به روزِ شمار * بنالم ز بدگوى با كردگار